اما اين موضوعات و واكنش‌هايي كه در ذهن خواننده برانگيخته‌ مي‌شود در اشعار شاعران ديگر كه به محبوبيت حافظ دست نيافته‌اند نيز هست پس چيزي ژرف‌تر و فراگيرتر بايد در كار باشد.


حافظ در مکتب يونگ

شايد ياري جستن از ديدگاه‌هاي كارل گوستاويونگ، روان‌پزشك نام‌آور دين‌گرا، در اينجا بتواند كارساز باشد. يونگ فرزند يك كشيش پروتستان كه فرويد او را به‌عنوان وارث مكتب فكري خود در نظر گرفته بود اما بعد سرسخت‌ترين و نيرومندترين معترض فرويد شد به اندازه خود فرويد در دنياي هنر تاثير ايجاد كرد گرچه پژوهش‌هاي مستقيم يونگ در مورد هنر در قياس با علايق زياد وي در زمينه‌هاي ديگر به نسبت محدود است و در كتابي به نام «روح در انسان، هنر و ادبيات» گردآوري شده است. وي براي هنرمند به‌عنوان روايتگر ناخودآگاه گروهي حرمتي ويژه قايل بود. به عقيده او مسايل دنيوي هنرمند در نيروهاي قدرتمندي كه خود را از طريق هنرمند مي‌نماياند، تاثير كمي داشت. به پندار او، روان‌شناسي تا آن حد كه «نمونه‌هاي باستاني» را كه در يك اثر هنري موجود است و زيربناي آن را تشكيل مي‌دهد، مشخص كند مفيد خواهد بود يا مي‌توان از روان‌شناسي ياري جست كه محقق شدن نشانه‌هاي مشترك جهاني را توسط «روحيه تفكري خاص زمان» به وسيله هنرمند تبيين كند. با عنايت به اين موضوعات شايد بتوان به فهم اقبال جهاني به حافظ نزديك‌تر شد.

خوب است كه براي بررسي جنبه‌اي از دلايل جاودانگي شعر حافظ، نظري اجمالي به برخي وجوه روان‌شناسي تحليلي يونگ بيندازيم. در مكتب يونگ، اگو معادل خودآگاهي است؛ يعني آگاهي از خويشتن و از جهان بيرون. پرسونا شخصيت بيروني، واسطه اگو با دنياي خارجي و نقاب اگو است. نقابي است كه فرد در مواجهه با ديگران بر چهره دارد و از نظر اجتماعي مطلوب و پذيرفتني است.

سايه، تصويري معكوس از پرسونا است، آن چيزي است كه از نظر نقاب ظاهري و از ديد اجتماعي ناپذيرفتني است و ليكن شخص به آن دلبستگي دارد. مصداق پرسونا و سايه، هر دو در اين بيت حافظ آمده است:

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مي‌كنند

چون به خلوت مي‌روند آن كار ديگر مي‌كنند

ناخودآگاه شخصي، لايه سطحي‌تر ناخودآگاه است و از اموري تشكيل شده است كه روزگاري بر شخص معلوم، اما به علت آنكه با ديد شخص نسبت به خويش متعارض بوده است و از نظر اجتماعي هم نامطلوب تلقي مي‌شده به ناخودآگاه رانده شده است، به ظاهر فراموش شده است اما در ناخودآگاه به زندگي خويش ادامه مي‌دهد. ناخودآگاه گروهي، لايه ژرف‌تر ناخودآگاه و جايگاه نمونه‌هاي باستاني است. نمونه‌هاي باستاني ظرفيت‌هاي موروثي آغازگر يا تداوم‌بخش رفتارهايي است كه براي همه انسان‌ها جنبه معمول و عام دارد. از نمونه‌هاي باستاني مي‌توان به خورشيد، نيرو و كار– مايه، قهرمان، پير خردمند، پرستاري كردن و پرستاري شدن اشاره كرد. مهم‌ترين نمونه باستاني عبارت است از خود كه كوشش ناخودآگاه انسان براي مركزيت، تماميت، و معني، و ظرفيت ذاتي براي كليت است. كمپلكس‌ها عقايد ناخودآگاه مرتبط با رويدادها يا تجربه‌هايي با زمينه هيجاني ويژه هستند، وجه سطحي‌تر تداوم «كمپلكس- نمونه باستاني» و وسايل ظهور نمونه باستاني در روان شخص هستند.

گفتيم كه ناخودآگاه شخصي يا فردي نيز عبارت است از انديشه‌ها، احساس‌ها و انگيزه‌هاي فرد كه زماني براي او خودآگاه بوده اما به علل روان‌شناختي به ناخودآگاه رانده و ظاهرا فراموش شده است ليكن در آنجا به حيات خويش ادامه مي‌دهد و ما تجليات آن را در همه امور زندگي به صورت غيرمستقيم مي‌بينيم: در روياهاي شبانه، خيالبافي‌هاي روزانه، رفتارهايي كه انگيزه آنها را نمي‌دانيم، تصميم‌گيري‌هايي كه ظاهرا با خواست يا با مصلحت ما هماهنگ نيست، در فرآورده‌ها و آفرينش‌هاي هنري و حتي در رفتارهاي ضداجتماعي. ناخودآگاه شخصي هر فرد جنبه‌اي منحصر به فرد دارد زيرا هر كس در طول زندگي خويش انديشه‌ها و احساسات متفاوتي را با توجه به تجربيات ويژه زندگيش واپس زده است.

دانستيم به اعتقاد يونگ، روان‌پزشك نامدار سوييسي، در ژرف‌ترين لايه روان ما يك ناخودآگاه وجود دارد كه به ارث برده مي‌شود و همه انسان‌ها در آن سهيم هستند. اين ناخودآگاه كه ناخودآگاه گروهي ناميده مي‌شود ته‌نشست آن چيزي است كه حين تطور نوع انسان و از نياكان آموخته شده است، به همانگونه كه اسيد دي‌اكسي ريبونوكلئيك (DNA) در انسان توده‌اي از گذشته‌هاي اوست. در اين بخش روان غرايز، ظرفيت براي آفرينندگي و ميراث رواني نوع انسان جاي دارد.

ناخودآگاه گروهي مشتمل است بر غرايز و اشكال موروثي ادراك و فهم موضوع كه در طول زندگي فرد به دست نيامده است بلكه وجه مشترك طبقاتي از افراد يعني خانواده، ملت، نژاد يا همه نوع بشر است. ناخودآگاه گروهي به لايه‌هاي همگاني‌تر و اختصاصي‌تر تقسيم مي‌شود. تنوعات متناظر با نژاد، قبيله و خانواده در لايه‌هاي كم‌ژرفاتر ناخودآگاه گروهي جاي دارد. بر اين پايه ناخودآگاه گروهي ما ايرانيان داراي عناصر مشترك با ديگر مردم جهان است اما ناخودآگاه نژادي ما به‌عنوان هند و اروپايي از سياهان، زردپوستان و اقوام سامي متفاوت است. در عين حال ناخودآگاه گروهي ملي ما، همچون خودآگاهي ملي (به عبارت ديگر هويت ملي) ما از ديگر ملل هند و اروپايي چون انگلستان، آلمان، روسيه و هندوستان متمايز است.

ناخودآگاه گروهي از نيروهاي انرژي ذاتي [كار – مايه دروني] و تمايلات سازمان‌دهنده‌اي به نام نمونه‌هاي باستاني تشكيل شده است. مي‌توان از طريق تصويرهاي نمونه‌هاي باستاني كه در اسطوره‌ها، هنر، روياها و خيالپردازي‌هاي مردم در تمام جهان يافت مي‌شود درباره آنها بياموزيم. آنها شامل تصوير ما در زمين، پير خردمند، قهرمان، نيرنگ باز، جادوگر، خدا و موقعيت‌هايي چون زايش دوباره، خانواده، پرستاري كردن يا پرستاري شدن هستند. ناخودآگاه گروهي يا خاطره نوعي به معني امكان بازسازي تجربيات نسل‌هاي گذشته است و باعث مي‌شود در ما آمادگي قبلي نسبت به آنچه پيرامون ماست پديد آيد. اين ما را وامي‌دارد به‌گونه‌اي گزينشي نسبت به جهان واكنش نشان دهيم. فرآيندهاي رواني نياكان ما تعيين‌كننده رويكرد ما به جهان و برداشت ما از آن است. هر ايراني از هنگامي كه به اين جهان پا مي‌گذارد اين آمادگي را دارد كه در جهات خاص و به‌صورت‌هاي ويژه ادراك كند يا بينديشد كه با گذشت زمان به وسيله تجربيات شخصي تكامل مي‌يابد.

نمونه‌هاي باستاني ظرفيت‌هاي موروثي و آغازگر يا تداوم‌بخش رفتارهايي هستند كه براي همه انسان‌ها جنبه معمول و عام دارد مانند پرستاري كردن و پذيرش پرستاري، پرخاشگري يا رويارويي با پرخاشگري ديگران، اين استعدادها معادل با سازمان‌بندي قشر مخ به مجتمع‌هاي نوروني براي ادراك محرك‌هاي بينايي يا شنوايي هستند كه تبديل به ظرفيت براي ديدن يا شنيدن مي‌شوند اما براي رشد خود نيازمند تحريك هستند. به روايتي ديگر هدف و كاركرد مهم نمونه باستاني عبارت است از تسهيل واكنش فوري به واقعيت. از اين رو براي بقاي فرد و گونه ضروري است.

فرهنگ‌هاي گوناگون موضوعات مربوط به نمونه‌هاي باستاني را به روش‌هايي كمابيش متفاوت ابراز مي‌كنند اما انسان‌ها هميشه و همه‌جا به وسيله آنها مجذوب و متاثر شده‌اند. براي نمونه، نمونه باستاني مادر تجسمي از مادر در فرد پديد مي‌آورد كه بعدها با مادر واقعي همانندسازي مي‌شود، يعني نوزاد مفهومي پيش‌‌ساخته از مادر نوعي را به ارث مي‌برد كه تا حدودي طرز ادراك كودك را از مادر خويش مشخص مي‌كند اما ادراكي كه كودك از مادرش دارد در ضمن تحت تاثير خلق و خوي او و تجربه واقعي كه از مادرش دارد قرار مي‌گيرد. به اين ترتيب تجربه شخصي كودك در ادراك جهان به‌صورت واقعي، به آمادگي پيشين او براي چنين ادراكي اضافه مي‌شود.

پديدار شدن يك نمونه باستاني در رويا يا زندگي راستين همواره با نفوذ يا قدرت معيني همراه است كه يا تاثيري پر جاذبه برجا مي‌گذارد يا انسان‌ها را به كنش وا مي‌دارد. يكي از اصطلاحاتي كه يونگ به كار مي‌برد «مانا» است. او اين اصطلاح را در اشاره به انرژي رواني به كار مي‌برد و تجلي و تجربه آن گسترده‌ترين تعريف فَرَه (كاريزما) را تشكيل مي‌دهد. هرگاه فرد با چهره‌ها، نمادها، يا موقعيت‌هايي روبه‌رو شود كه داراي نمونه باستاني متناظر با خود در روان شخص باشند آن نمونه باستاني بي‌درنگ فعال مي‌شود و انرژي رواني رواني آن بر چهره، نماد يا موقعيت مفروض فرافكنده مي‌شود و در اين حال آن چهره يا نماد يا موقعيت مانند تجسم قدرت يا جاذبه‌اي مرموز به‌نظر مي‌رسد و تبديل به تجسم مانا مي‌شود.

هنرمند كه نوع شخصيتي درونگراست به تصوير نمونه باستاني حساس است و چون به چيزي زيبا مي‌نگرد ذهن او به وسيله تصاوير زيباي مربوط كه زندگي در طول ميليون‌ها سال ديده است، فعال مي‌شود. در عين حال مردم كسي را به عنوان هنرمند راستين برمي‌گزينند كه نه تنها با منطق و خودآگاه آنها ارتباط داشته باشد بلكه بتواند با نيروهاي ناخودآگاه فردي و گروهي آنها نيز تماس بيابد. چنين فردي مي‌تواند آزمون سده‌ها را با موفقيت بگذراند و نام‌آور و جاودان شود.

با عنايت به آنچه آمد، از رازهاي ماندگاري و تاثير اشعار حافظ، وجود چهره، نماد يا موقعيت‌هايي است كه داراي نمونه باستاني متناظر خود در روان ايراني يا به صورتي عام‌تر انسان درونگراي انديشه‌ورز يا اعم از آن، همه انسان‌ها هستند.


حافظ در ادبيات ملل ديگر

اما در باب اقبال ملل ديگر، به‌ويژه اديبان آلمان، نسبت به حافظ مي‌توان چنين انگاشت كه وجود نوع شخصيتي درونگراي انديشه‌ورز كه در مردم ايران شايع است، در مورد ملل درونگراي انديشه‌ورز ديگر نيز موجب احساس نزديكي و آشنايي آنها با شعر حافظ مي‌شود و اين وضعيت را بر پايه نوع‌شناسي شخصيتي يونگ در مردم آلمان و هند و برخي ملل ديگر مي‌توان يافت. از اين روست كه مي‌بينيم زماني كه يوهان ولفگانگ گوته در سال 1814 با ترجمه فارسي به آلماني هامر ايرانشناس اتريشي از ديوان حافظ آشنا شد كه در وين چاپ شده بود بي‌اختيار فرياد ستايش سر داد و در وصف اين جاذبه شگفت نوشت: «ناگهان با عطر آسماني شرق و نسيم روح‌پرور ابديت كه از دشت‌ها و بيابان‌هاي ايران مي‌وزيد آشنا شدم و مردي شگرف را شناختم كه شخصيت شگفتش مرا سراپا مجذوب كرد.» از اين هنگام گوته سرودن اشعاري را آغاز كرد كه نخست نام «ديوان آلماني» را برايش برگزيد و در دفتر خاطرات خويش نوشت: «مي‌خواهم اين ديوان را به صورت آيينه دنيا يا جام جهان‌نما درآورم و در آن شرق و غرب را در كنار هم به بينندگان نشان دهم.»

ديوان غربي- شرقي پايه بنيادين اجتماعي بزرگي است كه گوته پيروي آن بود يعني به جاي تعصب ملي، از اصل بشريت جانبداري مي‌كرد و پيدايش «ادب جهاني» را سرآغاز و لازمه آن مي‌دانست، از جمله در سراسر ديوان غربي- شرقي به آشكار يا پنهان اين نكته را تذكر داد كه: «شرق و غرب از هم جدا نيستند و به ناگزير بايد نزديك شوند.» به گفته حافظ:

يكي است تركي و تازي در اين معامله حافظ

حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني

اين دوگانه‌گرايي شرق و غرب از زمان‌هاي بعيد با ما بوده است و امروز از نظر علمي به كاركردهاي دو نيمكره مغزي راست و چپ نيز مرتبط شده است و بنياني پي‌شناختي براي آن محتمل دانسته شده است. خوب است در اينجا به فرازي آگاهاننده از موريس مترلينگ، اديب نامدار بلژيكي كه در آغاز نخستين جنگ جهاني نوشته است، گوش
فرادهيم: «يكي در اينجا منطق و خودآگاهي و شعور را پديد مي‌آورد. از ديگري در آنجا اشراق، دين و ناخودآگاهي مي‌زايد. آن يك، بي‌نهايت و ناشناخته‌ها را بازمي‌تابد و اين يك، فقط به آنچه داراي حدود است و به آنچه مي‌تواند اميد دستيابي داشته باشد توجه دارد. اين دو به‌صورت تصويري شايد پندارگونه نمايان مي‌شوند كه كوشش بين آرمان‌هاي مادي و اخلاقي انسانيت را مي‌نمايند. اين دو بارها كوشيده‌اند در يكديگر رسوخ كنند، درهم بياميزند و در هماهنگي كار كنند. اما قطعه غربي دستكم در فعال‌ترين بخش كره ما تاكنون كوشش‌هاي قطعه شرقي را فلج و تقريبا نابود كرده است. ما به اين قطعه غربي پيشرفت خارق عادت خويش را در همه علوم طبيعي مديونيم ليكن فجايعي كه هم امروز گريبانگير ماست [جنگ جهاني اول] ناشي از آن است، فجايعي كه اگر مراقب نباشيم اين بدترين آنها نخواهد بود. زمان آن رسيده است كه قطعه مفلوج شرقي را برانگيزيم.»

گوته توجه ويژه به آيين مهر در ايران باستان داشت و در متن كتاب «پارسي‌نامه» كه جزو ديوان است و به ويژه در «شرح و توضيحات ديوان» باستايش از علاقه پارسيان به مهر درخشان كه «نماينده فروزان زندگي و پاكي و زيبايي است» سخن مي‌گويد و تاكيد دارد كه: «همه عمر به كشاكش بين دو دنياي نور و پاكي و نظم و كوشش از سويي و تاريكي و پليدي و آشوب و ناداني و خشونت از سوي ديگر توجه داشتم.»

در تاريخ 11مارس 1832، اندكي پيش از مرگ، به اكرمان، از دوستان مهربان رازي را بازمي‌گويد: «در ذات من هميشه حس بارز مهر دوستي مخمر بوده است و هر بار كه خورشيد را ديدم با همان ستايش و احترام به آن نگريستم كه نسبت به شخصيت مسيح(ع) حس مي‌كنم زيرا خورشيد نيرومندترين و والاترين نماينده چهره ازلي خداوندي است كه خاك‌نشينان توانند ديد.» همين ستايش پرمهر روشنايي بود كه گوته را واداشت تا در واپسين دم زندگي خويش سراغ نور را بگيرد و پايان زندگي مادي خود را با اين جمله تاريخي اعلام دارد: «پنجره را بگشاييد تا نور بيشتر بتابد، بازهم، بازهم.»

به درستي كه از اين حيث نيز پيوستگي نزديك بين گوته و حافظ وجود داشت زيرا در اشعار حافظ دلبستگي به مهر و نور نمودار است.

هاينريش هاينه، شاعر بزرگ آلمان، در وصف «ديوان غربي- شرقي» گفته است: «از درياي نيمروز و غروب آفتاب زيباتر و لطيف‌تر است.»

آيـيـــن‌هــاي مـخـتــلــف و حـافـــظ

حافظ با اسطوره‌هاي ايراني (به طور عمده از طريق شاهنامه) و حكمت‌ها و بينش‌ها و فلسفه‌ها و آيين‌هاي باستاني ايران آشناست؛ از جمله فلسفه ماني:

اگر باور نمي‌داري، رو از صورتگر چين پرس

كه ماني نسخه مي‌خواهد ز نوك كلك مشكينم

و با آيين مهر (ميتراييسم) كه در بيت‌هاي زير آشكار است:

ز دوستان تو آموخت در طريقت مهر

سپيده‌دم كه صبا چاك زد شعار سياه


كه به مفهوم نوري است كه در تاريكي اسير شده است ليكن سرانجام چهره مي‌نمايد و اين بنياد فلسفه مانوي است.

بر دلم گرچه ستم‌هاست خدايا مپسند

كه مكدر شود آيينه مهرآيينم


حافظ با آيين زرتشتي آشناست:

در راه عشق وسوسه اهرمن بسي است

پيش آي و گوش دل به پيام سروش كن


از آن به دير مغانم عزيز مي‌دارند

كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست

سينه گو شعله آتشكده فارس بكش

ديده گو آب رخ دجله بغداد ببر


و در بيت زير چه ظريف آيين زرتشتي را با فرهنگ سامي پيوند داده است:

به باغ تازه كن آيين دين زرتشتي

كنون كه لاله بر افروخت آتش نمرود


جام جم فرصتي ديگر است تا حافظ فرهنگ نياكان را با انديشه‌هاي نويني پيوند زند و بارورتر كند:

جام جهان‌نماست ضمير منير دوست

اظهار احتياج، خود آنجا چه حاجت است؟


روان تشنه ما را به جرعه‌اي درياب

چو مي‌دهند زلال خضر ز جام جمت


دلي كه غيب‌نماي است و جام جم دارد

ز خاتمي كه دمي گم شود چه غم دارد


مي‌بينيم حافظ زيبا و پر نيرو، جام جم، اين نماد فرهنگ ايراني را در خدمت برخي حقايق قراني و عرفاني قرار مي‌دهد. اشاره بدين نكته ضروري است كه جم يا جمشيد از شاهان اسطوره‌اي شاهنامه نخستين‌بار شراب را كشف كرد و قدرت مست‌كننده آن را در رفتن به عوالم دور از واقعيت به كار گرفت.

جام جم همچنين يادآور جامي است كه كيخسرو داشت و در آن مي‌نگريست و از آن سوي مرزها خبر مي‌داد و به عبارتي جام جهان نماست.

شاهنامه در حافظ دروني شده و استحاله يافته است. شاهنامه چون بناهاي هخامنشي است؛ ساده، استوار، عظيم و فخيم با نماهاي مربعي و مستطيلي، بلند و آشكار. ديوان حافظ چون بناهاي ساساني است كه بعدها به‌صورت معماري ايراني - اسلامي تكامل مي‌يابد؛ منحني، ظريف، نرم، خوش آب و رنگ و صدالبته به همان اندازه مقاوم و پايدار.

حافظ بسياري از واژه‌ها و نام‌هاي نام‌آوران و نمادهاي خويش را از شاهنامه و افسانه‌هاي ايراني برمي‌گزيند و آگاهي ژرف خويش را از تاريخ ميهن در شعرش باز مي‌تابد:

حافظ از حشمت پرويز دگر قصه مخوان

كه لبش جرعه‌كش خسرو شيرين من است

 

مفهوم عشق

نخستين منبع هنر حافظ كه در عين حال آن نمونه باستاني است كه براي همه انسان‌ها و شايد براي پستانداران و پرندگان هم به نوعي قابل فهم مي‌باشد عشق است:

مرا تا عشق تعليم سخن كرد

حديثم نكته هر محفلي بود

پير مغان

در سطحي خاص، پيرمغان در شعر حافظ با نمونه باستاني پير خردمند متناظر است و كارمايه رواني اين نمونه بر آن فرافكنده مي‌شود. و در نتيجه قدرت و جاذبه‌اي مرموز مي‌يابد:

بنده پير مغانم كه ز جهلم برهاند

پير ما هرچند كند عين عنايت باشد


حافظ جناب پير مغان مامن وفاست

درس حديث عشق بر او خوان و زو شنو

ارزش‌هاي والايي كه بر پايه قرآن در انسان كامل و روحاني بزرگ بايد گرد آيد، در ديوان حافظ در ظرف پير مغان جاي مي‌گيرد.

توضيحات:

در تهيه اين مطلب از نوشته‌هاي دانشمندان و اديبان فراوان بهره گرفته شده است كه برخي در متن آمده است و از آنها كه در متن اشاره مستقيم نشده است بايد اشاره كنم به دكتر عبدالحسين زرين‌كوب، محمدرضا شفيعي كدكني، دكتر عباس زرياب خويي، دكتر محمدامين رياحي، دكتر غلامعلي رعدي آذرخشي، شجاع‌الدين شفا و رضا قليخان هدايت. به‌علاوه مطالب زير از نگارنده به‌عنوان منبع مورد استفاده قرار گرفته است:

1) فدايي، فربد: برتري جانبي در مغز. فصلنامه تازه‌هاي علوم اعصاب سال سوم شماره 15 پاييز 1381.

2) فدايي، فربد: هنر از ديدگاه روان‌پزشكي. انتشارات چهر 1361.

3) فدايي، فربد: يونگ، بنيانگذار روان‌شناسي تحليلي. انتشارات دانژه، چاپ دوم 1387.http://www.salamatiran.ir/NSite/FullStory/?id=41245